صدام شكست تو گلوم وقتي فهميدم كه هنوز با نگاهم به كسي كه دوسش دارم نگفتم كه چقدر بودنش برام آرامش بخشه و من فقط بودن اون رو كنارم مي خوام ...

صدام تو گلوم شكست وقتي نتونستم به كسي كه اشكام به خاطر اونه بگم که حاضرم تا آخره آخرش بمونم و وفادار باشم...

صدام تو گلوم شكست وقتي نتونستم به كسي كه دوسش دارم بگم که چقدر عاشقتم ...
صدام تو گلوم شكست و نتونستم بگم...

صدام تو گلوم شكست...

.

.

.

همیشه وقتی که باید بگم نمیدونم چرا لال میشم و نمیتونم بگم...

پ.ن: آهای تو...با من چیکار کردی!!!

بی تو بودن کار من نیست!

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

نگام کن...

منو میبینی؟؟؟

من دارم طرح ساده ی زندگیمو، با نگاه تو رنگ میزنم!!!

و ترسم از اینه که

روزی بخوای تمامی این مداد رنگیایی که بهم دادیو ازم بگیری و به جاشون یه مداد سیاه بدی دستم و بری!!!

.

.

.

هروقت این آهنگ ماهگرد حلقه ها ی ر.ض.ا.ص.اد.ق.ی رو گوش میکنم یه حال عجیبی میشم...

اگه بخوام احساسمو توی یه جمله بگم اینه که:

 شاید دلم میخواد من و تو هم زودتر ماهگرد حلقه هامون رو باهم دیگه  داشته باشیم...

میدونی چیه؟من دلم میخواد اگه دست خودم بود همیشه توی دوران نامزدی میموندم.به نظر من عشق و دوست داشتن بعد از ازدواج یه جور دیگه میشه.یه جور خیلی بد میشه.بوی کهنگی میگیره...من نمیخوام واست کهنه بشم یا یه عادت

به قول مامی هنوز که هیچی معلوم نیست اینقدر جلو نرو...راست میگه

اما یه سری چیزا دست دله نه عقل

آهای  با توام یه جملت خیلی بد دلمو لرزونده:

 شاید من و تو دوستای خوبی واسه هم باشیم اما نتونیم همسر خوبی واسه همدیگه باشیم!!!

چی باید بگم؟ هیچی!!!

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی! |

من نمیدونم دارم چیکار میکنم اما

 اینو میدونم که عاشق اون نگاه باشکوهتم که هیچ وقت نمیشد و نتونستم به عمقش پی ببرم... عاشق دل بزرگ و دریاییتم...

سکوتت رو دوست داشتم، حرف زدنتو دوست داشتم...همیشه شمرده شمرده حرف میزنی و باوقار...همه ی حرفات یه درسه واسم،هر چی که میگفتی...

هی پسر، تو نمیدونی اما من میدونم که خیلی دلم لک زده برای شبهای باهم بودنمون و اون صدای قشنگ و آرومت که توی گوشم بهترین جمله ها رو تکرار میکردی و من سرمست از این همه خوشی خودمو توی آغوش گرمت رها میکردم و با تو تا آسمون ها میرفتم...

یاور همیشه مومن

توبرو سفر سلامت

غم من نخور که دوری

واسه ی من شده عادت

آره دارم عادت میکنم کم کم...چقدر عادت کردن بده به خدا...من اینجا و تو اونجا و هر روز این فاصله ی وحشتناک،زمانی که من اشکامو روونه ی خونه ی چشمام میکنم،خودشو از اون جایی که قایم کرده بیرون میکشونه و منو بیشتر میترسونه...

و من تنها با یاد خاطرات خوبی که با تو داشتم سعی میکنم آروم بشم...

لبخند و خندیدنت! چه لبخند قشنگی داشتی، وقتی عصبانیت میکردم تو به جای اینکه اخم کنی برویم لبخند میزدی...چقدر دوست داشتم نگات کنم

تو همیشه پا روی دلت و خواستت گذاشتی تا دیگران به اون چیزی که میخوان برسن و من هیچ وقت نه فهمیدم و نه میتونم بفهمم که چجوری این کارو کردی و میکنی پسره خوب؟؟؟

تو مرد بودی

دلم برات تنگ شده مرد من ...

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

دلم...

آخ دلم

بیچاره دلم

چقدر دلم تنهاس

چقدر دلم بدبخته

چقدر دلم پاره پارس

گاهی وقتا خیلی دلم واسه خاطر دلم میسوزه!

.

.

.

گه گیجه یی گرفتم که هیشکی حتی خودم نمیدونم باید باهاش چکار کنم...

لعنتی... 

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

تو فرق می کردی واسه من با همه ، واسه اینه که می مردم واسه تو
توی نگاهت یه حس غریبی ، می گفت که دارم می شم عاشق تو
جون منی ، آخه عمر منی ، چه جوری بگم می میرم واسه تو
توی چشام که نگاه بکنی ، می بینی که دارم می شم عاشق تو

واسه اینه که می مردم واسه چشمات ، واسه اینه که می میرم واسه نگات
واسه اینه همه وجودم شده بودی ، نذار بازم بمونم تو حسرت نگات


فرق تو ، قلبو ، احساس قشنگته که منو این جوری دیوونه کرده
حس عجیبه خواستن چشماته که تا ابد تو دلم لونه کرده
دستای گرمتو ازم نگیری که مرهم قلبی که پر درده
باز دوباره زل بزن تو چشام که دوری تو منو دیوونه کرده

واسه اینه که می مردم واسه چشمات ، واسه اینه که می میرم واسه نگات
واسه اینه همه وجودم شده بودی ، نذار بازم بمونم تو حسرت نگات

هیچ بهت گفته بودم که خیلی دلم میخواد اینجوری بغلم کنی و ...؟؟؟

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

 دارم این آهنگ ر.و.ی.ای د.ر.ی.ا واسه ر.ض.ا .ص.ا.د.ق.ی رو گوش میکنم ...

دلم هوای (ک) رو کرده...من شنیدن صداشو میخوام...(ک) کجایی؟ باز بی تاب و بی قرارم...فقط تو رو میخوام...فقط تو

این آهنگه یادته؟؟؟ داشتیم میرفتیم باهم دیگه دریا و این آهنگو باهم گوش میکردیم...

یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی
من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی
وقتی که هستی ، هستی ام تموم خاک دنیاست
شاهد عشق پاک ما ، اشک کنار دریاست

روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره

آره ، کار دل من و تو دیگه از عاشقی گذشته
بیا با هم نذاریم رویای دریا بمیره

یه لحظه هم سخته که بودنت رو حس نکردن
یه حسی شبیه حس سرد و تلخ مردن
نمی تونم ، نمی ذارم ، نمی خوام و نمی شه
تمومه لحظه هامونو به خاطره سپردن
یه ثانیه اش ، یه عمره فکر کنم که دیگه نیستی
آهای جدایی ، نمی ذارم پیشه روم بایستی
من از خدا می خوام که عشقمو واسم بذاره
تو هم بدون دیگه برام یه عشق ساده نیستی

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

چرکین تر از اون دستمالی که جا مونده

توی اون رختخواب پر از نفرت یه ف.ا.ح.ش.ه. ی هزار شوهر

جا موندم تو زباله دون زندگی...

انگار مهم نیست که سرنوشت من چی میشه...

نه...مهم نیست

حتی خودم برای خودم گاهی وقتا مهم نیستم...

چوبی تو ک.و.ن.م فرو رفته

که منو میخ کرده به این روزهای شوم

روزهایی که نه میتونم و نه میخوام پا پس بکشم و بی خیالشون بشم...

آه...

ای کسی که به من فرصت زندگی دادی

فقط یکبار به من فرصت مردن بده...

آرزوم همینه!!!

.

.

.

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

میدونی چیه؟

خیلی دوست دارم یه نینی از تو داشته باشم..دوست دارم که چشمای نینیم کپ چشمای عشقم باشه...

من به یه چیزی خیلی معتقدم.اونم اینه که... وقتی دارم با همه ی وجودم وجود نازنینتو حس میکنم،اون لحظه مستقیم زل بزنم تو چشمات...

اونوقت من یه نینی دارم با چشمای قهوه یی با مژه های بلند...درست مثل خودت

به خودتم گفتم دوست دارم که ازت ح.ا.م.ل.ه. بشم...الهی من فدای تو بشم اون لحظه یی که اینو بهت گفتم عین بچه ها ذوق کرده بودی...میخندیدی نیگام میکردی

 اما خب مغز خر نخوردم که الان و تو این شرایط این کارو کنم...

یه نینی پسر میخوام این شکلی با دستای کوچولو...اما این سفیده...من و تو سبزه ییم! نینیمون این همه خوشگل نمیشه...زشت میشه! البته اگه شبیه تو باشه خوشگل میشه من که زشتم...

بعد من دستاشو بگیرم تو دستم و هی  نینی رو ببوسمش...هی بچلونمش...هی فشارش بدم تو بغلم...هی اشک بچه رو در بیارم و هی قربون صدقش برم... فکر کن یه نینی کپ خودت...وقتی که خونه نباشی و دلم واست تنگ میشه برم نینیو بغل کنم که شبیه توئه و هی ببوسمش و هی قربون صدقش برم...

من عاشق اون نینیم که وجودش از وجود تو باشه...

فکر نینی داشتن از تو ،چقدر شیرینه! خدایا ...

.

.

.

مطمئنم الان،همین الان داری بهم فکر میکنی...مطمئنم ۱ثانیه نیست که به فکرم نباشی...اینو مطمئنم...

عاشقتم دیوونه

امشب  آرومم...خدایا شکرت بابت این آرامشی که دارم...شکرت بابت کسی که کنارمه...شکرت بابت فرشته یی که بهم دادی...

تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

 عشق من...

وقتی دیگه نبودی،دراز کشیدم رو تخت،داشتم باخودم کلنجار میرفتم که خوابم برد...۲ساعت بعد بیدار شدم و شروع کردم به گیر دادن به همه چیز...بهونه گیر شدم بد رقم...حتی به مامی و ددی هم گیر دادم.کم مونده بود دوباره دعوامون بشه و کنک کاری راه بندازیم...منو که میشناسی خرم دیگه...

از دستت هم دلخور بودم اما نمیدونم چرا؟؟؟تو که کاری نکردی!!! من خودمو چوس کردم واست و قبل از خونه رفتنت از گوشیه ددی واست مسج دادم که بای تا فردا... و تو چندبار رو گوشیه خودم زنگ زدی اما من جواب ندادم!!! فکر کن گوشیمو گذاشته بودم رو ویبره و اسم تو رو میدیدم که روی صفه ی گوشی افتاده و هی چراغای گوشیم خاموش و روشن میشد و من آروم نشسته بودم به گوشیم نیگا میکردم و نمیخواستم جواب بدم!!!

روانیم نه؟میدونم...کاملا اثبات شدس و شکی درش نیست که روانیم! به قول تو خودآزاری دارم !!!

خیلی دلگیر و ناراحت بودم..اما نمیدونم از چی آخه؟؟؟ تقصیر تو چیه؟؟؟ راستش اگه تو اون حالت جواب میدادم یه چیزی میگفتم و دلخوری بینمون پیش میومد،واسه ی همین جواب ندادم و بدون شنیدن صدای همدیگه و بای دادن روونه ی خونه شدی...

خل و چلم میدونم... اما باهمه ی دیوونه بازیام و خل و چل بازیام عاشق تو و صبوریات و وجودتم!!! روانیتم خره

یادته؟؟؟

از پشت بغلم کرده بودی و محکم بهم چسبیده بودی...دستتو گرفته بودم...

یادته؟؟؟

توی ماشین ...دستت روی دنده بود و دست من روی دست تو...انگشتامون تو هم قفل شده بود...بهت گفتم (ک) این آهنگ فقط و فقط واسه ی توئه ... و صدای موزیکو ولوم دادم... اهنگو باهم گوش میکردیم...هرجمله یی که ه.ل.ن. میخوند تو هربار یه نیگا به من میکردی و دستامون رو محکم فشار میدادیم!

دوباره تو کنارمى ، هواى بوسه با منه
تمام آرزوى ما ، همین به هم رسیدنه
دوباره تو سکوت من ، صداى خنده ساز شد
شنیدن صداى تو ، براى من نیاز شد

دوباره با نگاه من ، نگاه تو یکى شده
دوباره از تو مردنم ، شبیه زندگى شده
به هر درى که می زنى ، دوباره مقصدت منم
دوباره می رسم به تو ، به هر درى که می زنم

دنیامی ، می دونى ، تو قلبم می مونى
دریاى آتیشى ، رویاى بارونى
دستامو می گیرى ،
دنیامو مى بازم
دست هاتو می گیرم ، رویامو مى سازم

منو به عطر یک نفس ، تو اوج بوسه خاک کن
براى این یکى شدن ، رو قلب من حساب کن
به
اوج قصه می رسم ، اگه تو باورم کنى
کنار من نفس بکش ، که مبتلاترم کنی

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

پرم این روزا از خاطره های باهم بودنمون!

خاطره؟؟!

چقدر زود روزای باهم بودنمون شده خاطره! هی با توام پسر... میبینی؟؟؟

تمام اون چند روز چه زود گذشت،نه؟

حکمتشو نمیدونم به خدا...چرا بعد از این همه سال و توی این وضعیت؟؟؟

(ک) عزیزم بهت گفتم هستم و میمونم اما...اما گاهی وقتا هیچی نشده کم میارم! می برم!

من میترسم...از اینکه توی این قمار لعنتی بازنده باشم میترسم...

 نمیدونم چرا وسطای راهم نرسیدیم اما من احساس میکنم نمیتونم با این کفشام دیگه پابه پات حرکت کنم! نه اینکه همسفر خوبی نباشی...نه به خدا...از تو مهربونتر و پاکتر و خوبتر من کجا میتونم پیدا کنم دیگه؟؟؟ خداروهمیشه شکر میکنم که تو رو بهم داده اما...

 اما مسیرشو یه نیگا بنداز عزیزم...ببین هیچیش معلوم نیست به خدا! همه به امید رسیدن میرن تا اینکه میرسن و راحت میشن...اما من چی؟ من به چه امیدی دارم میام آخه؟؟؟ دستامو محکم گرفتی تو دستت و داری منو میکشونی...میگی تنها نمیخوای بری،میگی میخوای با من همسفر باشی...

اما سایه شوم اون دختره رو من همه جا دنبال خودمون میبینم عشق من! اون همه جا دنبالمونه...عین سایه...آخه چجوری من و تو تنهایی بریم یه جایی که اون نباشه؟؟؟هان؟؟

تنها راهش بریدنه تو از اونه! بهتم گفتم...

توروخدا فقط من و فقط تو.یعنی۲نفره...

توروخدا اون حلقه ی ایکبیری رو زودتر از انگشتت درار،اون اسم رو از شناسنامت خط بزن...اونوقت میتونم با خیال راحت دستتو بگیرم توی دستم و انگشتاتو دونه به دونه ببوسم... اونوقت میتونم راحت لب بذارم روی لبات...

.

.

.

+ ببین منو...تنها آغوش تو مونده واسم،غیر از اون هیچ!

وقتی زنگ میزنی و میگی دارم میرم خونه...دلم هری میریزه پایین! تو نمیبینی که تمام تنم شروع میکنه به لرزیدن

تو نمیفهمی که من چه حالی میشم و چقدر دلم میخواد اون لحظه ها اینقدر قدرت داشتم که میتونستم جلوتو بگیرم و نذارم بری سمت اون خونه یی که اون دختره اونجاست... نمیتونی بفهمی من چه حالی میشم...تو نمیفهمی ...

وقتی میری و من میدونم که تو نیستی تا فردا، یه بغض میاد میشینه تو گلوم و راه نفس کشیدنمو میگیره...میرم رو تخت دراز میکشم

بی حوصله و عصبی تمام مسجاتو دونه به دونه میخونم...و سعی میکنم چشمامو ببندم تا خوابم ببره و این ساعتای باقیمونده رو توی بی خبری باشم تا دوباره فردا بشه و من بتونم بشنومت...این روزا از شب حسابی بدم میاد ... شب که میاد،با اومدنش عشق منو ازم میگیره...عشقمو ندارم اونوقت!

ازت قول گرفتم همیشه به فکرم باشی و خاطره هامونو با خودت مرور کنی! فقط با این فکر آروم میشم که همیشه به یادمی!!!

من و دل دیوونم واسه ی بی قراری کردن شبا که تو اونجایی کلی وقت داریم...

شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره ها

شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها

یادت بیاد که من کیم همون که میمیره برات همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات

نمیتونم دورت کنم لحظه یی از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که میمیرم برات!!! از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

دمرو خوابیدم زیر آلت سرنوشت

و ابلهانه کمک میخوام از کسایی که

توی نوبت موندن

تا تجاوز کنند

به ته مونده ی وجودم!!!

ذهنم مستراحی شده

از گوه ترین خاطرات

که من تا گردن ،توش فرو رفتم

تا ببینند همه

که چه کثافتی شدم من!

پ.ن: هی با توام،میدونم که مثل یه علف هرز پیچیدم بهت...نه؟ اما من هیچ جا نمیخوام برم....

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

بی تو میمیرم...میدونی مگه نه؟

تو همونی که من خوابشو دیدم تو همونی که میخوام براش بمیرم

تو همون فرشته یی از جنس آدم تو واسم نشونه از خدای عالم

تو همونی که تو خنده هام شریکی توی دردو غصه هام واسم طبیبی

تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود

تو یه قطره از خدایی

تو همون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم از خدا خواستم همیشه پیش تو آروم بگیرم

تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پابه پامی

از خدا میخوام همیشه که کنار تو بمونم شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم

وقتی چشمات گریه میکرد آرزوم بود که بمیرم کاش بیام کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم

تو یه قطره از خدایی

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

اینجا نشستم بایه دنیا بغض که این تو،یعنی توی گلوم گیر کرده...نه اتفاقی نیفتاده.همه چیز خوبه خداروشکر...من هستم ،اون هست،دل من هست و دل اونم هست...

اما ناراحتم...

قسم خوردم بمونم،قسم خورده بمونه

قسم خوردم کج نرم،قسم خورده کج نره

قسم خوردم خونه ی دلم واسه ی اون باشه،قسم خورده عشقش و دوست داشتنش واسه ی من باشه

قسم خوردم بمونم پابه پاش توی این قمار...قماری که آخرش یا برد منه یا باخت منه...

یا س.ی.م.ا میره یا من میرم...

طعم تلخه دوریامون ، سختی و صبوریامون
همه هیچ اند پیش پای عشق پاک و بی ریامون
گره گرم نگامون ، نرمی لبخندهامون
لحن عاشق صدامون ، لحظه لحظه قصه هامون
سوسوی ستاره هامون ، چشم از دوری جدامون
می دونم تلخم و تندم ، می دونم بدیم زیاده
اما اینو هم می دونم که خدا تو رو یه هدیه به منه دیوونه داده
می دونم لجباز و قدم ، گاهی هم بی حس و چوبی
اما اینو هم می دونم با تموم این بدی هام که چه قدر عزیز و خوبی

.

.

.
من دیوونه ی اون لحظه هایی هستم که لبای داغتو روی لبای سرد و بی حس و جونم میکشیدی و هربار بوسه بارونش میکردی...

من دیوونه ی اون وقتاییم که از پشت بغلم میکردی و دستامو تو دستت میگرفتی و واسم حرف میزدی و  من باهربار نفس کشیدنت دیوونه تر از قبل میشدم...

من تورو با دنیا عوض نمیکنم...

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

نشستم اینجا و نمیدونم چی بنویسم...از کجا بنویسم...آخه مگه میشه این چند روز و این همه اتفاق رو بخوام بنویسم؟؟؟ بلد نیستم اینکارو کنم،نمیتونم حق مطلبو ادا کنم!!!

تا میخوام تمرکز کنم و بنویسم گوشیم زنگ میخوره و (ک) باحرفاش دوباره همه چیزمو میریزه به هم! مثل این چند روزه که منو و دنیامو ریخت بهم!!!

.

.

.

وقتی توی فرودگاه از دور دیدمش باورم نمیشد این همون پسریه که من ۴-۵سال پیش باهاش دوست بودم و دیده بودمش!چقدر لاغر شده بود خدایا...چقدر شکسته تر شده بود! لاغر و قدبلند با پوست سبزه و چشمای قهوه یی ...دلم واسش سوخت...چرا اینقدر شکسته شده بودی تو!!! از دور تا منو دید واسم دست تکون داد و جواب من لبخند بود...

وقتی توی ماشین کنارش نشستم خوشحالیشو کاملا احساس میکردم...میخندید،شاد بود... مرتب نیگام میکرد... میگفت باورم نمیشه بعد از این همه سال دوباره دارم میبینمت .اصلا فکرشو نمیکردم که تو دوباره بیای و بهم زنگ بزنی! واقعا فکر میکردم واسه همیشه رفتی...

تمام اون چند ساعتی که توی مسیر بودیم ،همش به خنده و دلقک بازی هردومون گذشت! نمیخواستم ناراحت ببینمش.نمیخواستم احساس کنه که منو نداره...نمیخواستم به این باور برسه که من اون دیوونه ی چند سال پیش نیستم...میخواستم باور کنه من همونم...همون دختر بی کله،همونی که فقط میخندید وک.و.ن. لق دنیا بود...همون که به هرچیزی انگشت ف.ا.ک نشون میداد ...همونی که اون دوسش داشت...من تموم اون مدت همون بودم واسش...همون 

.

.

شب وقت خواب...

روی تخت کنارش دراز کشیدم.دستشو گرفتم تو دستم.نگام میکرد...واسم حرف میزد...

از احساسش میگفت...از روزایی که نبودم...از روزایی که به فکرم بود...از خاطرات اون وقتامون گفت...از چیزایی که دوست داشتم و دوست نداشت گفت...تمام مدت نگاش میکردم و گوش میکردم... 

چسبیدم بهش ،بوی تنشو باهر نفسم میفرستادم بره توی تمام وجودم...نفهمیدم توی اون آغوش گرم و امن و مهربون و پر از عشق کی خوابم برد...

من بودم و یه مرد ...مردی که وجودش پراز احساس دوست داشتن بود...مردی که وجودش پراز خواستن من بود...و این واسه ی من به اندازه ی یه دنیا ارزش داشت...

.

.

.

توی آغوش مهربونت من دوباره از خودم به خودم رسیدم...

توی آغوش مهربونت من ... من ...من تو رو باور کردم!

(ک) من باورت کردم...

میخوام بگم که چقدر دوستت دارم و وفادار میمونم...

من به تو وفادار میمونم...

.

.

.

هق هق گریه های من وقتی این آهنگ رو باهم گوش میکردیم یادته؟؟؟ به حلقه ی توی دستت نیگا میکردم و زار میزدم...ضجه میزدم...گریه میکردم...هق هق میکردم...

نمیتونستی آرومم کنی...نمیتونستی...

اون حلقه که تو دستته ، طناب اعدام منه
ستاره ی غرق به خون تو سفره ی شام منه
تو اون جا غرق زندگی ، من این جا غرق مردنم
مثل یه دیوونه دارم اشک می ریزم ، جون می کنم

از خونه بیرون می زنم ، طاقت موندن ندارم
باید بیام ببینمت ، یه هدیه ای برات دارم
چه قدر شلوغه کوچتون ، ببین چه شور و حالیه
اما تو سفره عقدتون ، جای یه چیزی خالیه
مگه می شه تو این لباس ، نبینمت رویای من
فقط بذار نگات کنم ، چیزی نگو ، حرفی نزن

بی دعوت اومدم ببخش ، مهمون ناخونده منم
خواستم کنار تو باشم ، لحظه ی پرپر زدنم
چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین
غیره یه رگ که بعد تو ، پاره می شه فقط همین

چشماتو روی من نبند ، نترس دارم تموم می شم
رو سفره ی عقدت می خوام گل های قرمز بپاشم
این دم آخر بذار تا نگات کنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه

این دم آخرم بذار نگات کنم یه عالمه
عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

 دلم غم دارد

غم دلم دارد

من غم دارد دلم!!!

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

من از تو و خودم بدم میاد!

.

.

.

چرا آخه؟؟؟ یکی به من بگه چرا؟؟؟

یه وقتی مثل الان بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم اما...نمیخوام تنهاییمو با کسی قسمت کنم یا اجازه بدم کسی وارد این تنهایی بشه...

من و دلم حرمت داریم میفهمی؟!

ل.ا.ش.ی

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

روبه روی آینه میشینم...

 خودمو تو آینه نیگا میکنم و مدل موهامو مرتب عوض میکنم...

آخرشم نمیدونم چه مدلی بزارم که بیشتر بهم بیاد...

.

.

.

من میخوام ...

 من م.ش.ر.و.ب میخوام! میخوام اینقدر بخورم که مسته مست شم،میخوام بی خبر باشم،میخوام نفهمم که دارم چه گهی میخورم و چه غلطی میکنم.میخوام نفهمم.من گیجی میخوام.

من میخوام...

من س.ک.س میخوام.من میخوام اون اینقدر محکم منو به ف.ا.ک. بده که هیچی واسم نمونه.من تن و بدن سالم نمیخوام

من میخوام...

من میخوام از همه چیز فرار کنم.

لعنتی

من میخوام...

من گریه میخوام.از اون هق هقایی که نوشته بودم.از اون گریه هایی که دلم نمیخواد هیچ وقت تموم شه .من آغوش تورو میخوام لعنتی...

.

.

.

میشه تنهام بذاری؟

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

ماتیکامو نیگا میکنم...صورتی جیغ...میکشم رو لبام...

این مامانی که من دارم اگه اخرش ک.ی.ر نزد به برنامه سفر من با این آقای دوست و آویزون نشد که منم میام...

.

.

.

یه جابریم که فقط من باشم و تو باشی و یه عالمه تنهایی۲نفره...

محکم بغلم کنی که من دلم هم آغوشی میخواد...

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

لعنت به اين همه حرف كه نه مي توني بزنی و نه می تونی حبسش کنی!
لعنت به این همه بغضی که نه می تونی بشکنی و نه می تونی دفنش کنی !!
لعنت به این همه دردی که  نه می تونی تحملش کنی و نه می تونی فراموشش کنی!!!
لعنت به منی که نه شاعرم ...نه نویسنده ام ... نه آدمم

حالا من با حرفام ،با بغضام، با دردام چی بگم و چی بنویسم؟!
که بفهمی منو...هان؟؟؟؟

مهم نیست نفهمیدن تو...

.

.

.
 
من اصلا عذاب وجدان ندارم که تو عقد کردی و متعهدی! ک.و.ن لق اون دختره که مثلا زنته...وقتی تو میخوای و من میخوام ،پس هیچی دیگه مهم نیست...مهم منم،مهم تویی...چقدر مراعات کردم...اما آخرش چی؟بدترین چیزا اومد به سرم!دیگه نمیخوام دل بسوزونم،دیگه نمیخوام مراعات کنم...

بابا یه عمر خودمون رو جر دادیم واسه خاطر دیگران! آخرش چی گیرمون اومد؟هیچی! تو یه دختره گیرت اومده با روزی۸تا قرص اعصابی که میخوره تا بتونه آروم باشه و یه زندگی نکبتی که میگی داری تحملش میکنی!

من چی؟ هیچی...جز تنهایی و دود و درد...

به دنیا،به زندگی بیلاخ گفتم...

 ف.ا.ک. دادم...

.

.

.

یعنی چندروز دیگه باید صبر کنم تا بشه  حست کنم؟؟؟! استرس دارم...به خودم میگم یعنی من میتونم این کارو کنم؟! میتونم لب بذارم رو لبات؟میتونم کنارت بخوابم؟...میتونم؟؟؟ میتونم خودمو بسپارم به دستای تو؟؟؟

من میخوام این کارو کنم ...

میخوام حست کنم...

 

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

 شدم همونی که ننه بابام میخوان ،اطرافیان میخوان...چمیدونم والا...شدم اونی که همه میخوان اما اونی نیستم که خودم میخوام!به ظاهر آروم و ساکت و حرف گوش کن.مثلا از این دخترای سربه راه!...سراغ نداشتما

دیشب داشتم با ش.ه.ر.ه چت میکردم

ش.ه.ر.ه خوب حرفی زد.گفت تو اعصابت زیادیه؟اگه زیادیه برو با این آشغالا لاس بزن...

راست میگه والا...فکرشو که میکنم میبینم نه اعصاب دارم نه از این خاله زنک بازیا خوشم میاد دیگه!ک.و.ن لق همشون به خدا...

.

.

.

چند شب پیش که اومده بودم خونه، بابا صدام زد و گفت کجا بودی دلم واست تنگ شده بود میری ۴روز نمیای  نمیگی من دلم واست تنگ میشه؟! خداییشو بگم ته دلم بدجوری قربون صدقش رفتم که اینجوری دلش تنگ شده واسم ! اونم بابای من که نمونه ی کامل یه پدر از نوع خشن و سختگیره!

(نمیدونم با وجود همه ی این سختگیر بودن و خشن بودنش چرا من این همه بد از آب دراومدم و به عبارتی دیگه گه! همه ی آبجیا ازش حساب میبرن اما من نه!مامان میگه از همون وقتی که بچه بودی تخس بودی و لجباز و یه دنده...به حرف هیشکی گوش نمیدادی! فکرشو که میکنم میبینم یه وقتایی ایستادم تو روی بابا که هیشکی ت.خ.م نداشت اینکارو کنه....نتیجه ایستادن تو روش همون سیلی هایی بود که میخوردم اما اخرش به چیزی که میخواستم میرسیدم!الانم همینم...الانم همون گهی که بودم هستم اما با یه تغیر...الان یه کم بیشتر مراعات میکنم به خاطر قلبش...دلم میسوزه واسش...هیشکی تو این دوره زمونه که ننه بابای آدم نمیشن...نه؟)

خلاصه که بهش گفتم جدی دلت تنگ شده بود ؟تو که همیشه یه جوری رفتار میکنی احساس میکنم از من بدت میاد یا زیادیم...گفت اون زبونه ،نمیخوام بهت رو بدم اما تو دلم که یه چیز دیگس... حال کردم دیشب بابا لاو ترکوند...

.

.

+رفتن به مسافرت چند روزه با یه دوست جوون و جیگرو مهربون و ۲۴ساله هم خودش عالمی داره نه؟

پ.ن:بسیار بسیار زیاد از این قالبم خوشم میاد...

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

دلم بدجوری تنگه  ...

باز چشام بارون میخواد ...

باز آسمونه افکارم پر از ابرای سیاس ...

من اینجا تنهام ...

خیلی تنهام...

تو این سکوت مسخره ...

که دیگه هیچ صدایی از سمت گوشیم نمیاد ...

نه که نیاد! میاد...خیلی صداها،خیلی مسجا میاد...اما از اونی که میخوام،نیست! هیچ کدومشون!

حتی این آهنگ ب.ا.ر.و.ن واسه ی ع.ل.ی.ر.ض.ا.  ب.ل.و.ر.ی. هم که معتادشم نمیتونه  آرومم کنه ...

.

.

.

من دلم گریه میخواد...

من دلم جیغ کشیدن میخواد...

لعنتی

.

.

.

دیگه نیازی به خط کشیدن روی دیوار نیست ...

چون هیچ کدوم از این شبا رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...

کاشکی ورود به امین آباد واسه عموم آزاد بود !!!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!

دیروز مامی گفت واسه شب یلدا برو خونه ی خواهرت...

حوصله نداشتم...

غروبی نشسته بودم توی بالکن،داشتم دریا رو نگاه میکردم گریم گرفت...آروم و بی صدا گریه میکردم...چشمم  افتاد به کتاب فال حافظ...برداشتم...یه فال گرفتم...چقدر خوب اومد...شماره ی فالمو یادداشت کردم،هروقت دلم خیلی میگیره میرم و دوباره میخونمش!

.

.

.

خونه ی خواهری

همه نشسته بودن دور هم و میگفتن و میخندیدن...حوصله ی اون جمعو نداشتم...آروم به بهونه ی آماده کردن قلیون،از جمع جدا شدم ورفتم توی آشپزخونه...بغض بدی راه نفس کشیدنم رو بسته بود... من نمیخواستم گریه کنم اما ...امااشکام خونه ی چشمامو دوباره تر کرد...

.

.

.

توهم با من نبودی یار

ای آوار

ای سیل مصیبت بار

+ تاريخ ساعت نويسنده !ساقی!